داستان واقعی از دو خواننده مشهور اپرای جهان
هنگامی که منابع اقتصادی وی جهت پرداخت هزینه های درمان به کل پایان یافتند، وی از وجود یک بنگاه خیریه در مادرید مطلع شد که هدف آن انحصارا کمک به بیماران مبتلا به سرطان خون بود. به شکرانه حمایت بنیاد"ارموسا"کارراس بر سرطان فائق گشت و دوباره سالن های اپرای جهان توانستند صدای با شکوه و پر طنین وی را بشنوند. وی جایگاه گذشته خود را بازیافت و تصمیم گرفت که به گروه حامیان این بنگاه خیریه بپیوندد. هنگامی که اساس نامه های بنیاد را مطالعه می کرد، در کمال حیرت متوجه شد که بنانگذار عمده و رئیس این بنیاد کسی نیست جز پلاسیدو دومینگو!شگفتی کارراس زمانی فزونی یافت که فهمید این بنیاد اساسا برای امور درمان بیماری وی بنیان گذاشته شده است و برای آن که وی از بابت کمک دشمن خود سرافکنده نشود و یا کمک را پس نزند، نام بنیانگذار آن به صورت گمنام حفظ شده است.
منقلب کننده تر از این، لحظه ی دیدار آن دو بود: پلاسدو مشغول اجرای یکی از برنامه های خود در مادرید بود که به یک باره دید کارراس از میان حضار برخواست، به روی صحنه رفت و خاضعانه در مقابل پاهای پلاسیدو زانو زد ، از وی عذرخواهی و در مقابل دیدگان عموم از وی تشکر کرد. پلاسیدو به او یاری کرد تا بر پای بایستدف او را در آغوش فشرد و از آن جا دوستی سترگ آنان آغاز شد.
خوزه کارراس
در مصاحبه ای با پلاسیدو دومینگو، خبرنگار از وی پرسید که برای چه با بنیانگذاری بنیاد ارموسا صرف نظر از کمک کردن به دشمن خود به کسی کمک کرد که در حال حاضز تنها هنرمندی است که یارای رقابت با او را دارد؟ پاسخ پلاسیدو کوتاه و تمام کننده بود.
هیچ کس نمی تواند بنشیند و ببیند که چنین صدایی به خاموشی می گراید.
خداوندا برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی، برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم. دکتر علی شریعتی
ღ♥ღ