قرار ملاقات مهم
پسرك ساعت 3 از دانشگاه زد بيرون. امروز ثبت نام ترم تابستانی بود ولی ثبت نام نکرد. روي شوفاژ روبروي در كلاس نشسته بود. قبل از اينكه از دانشگاه خارج بشه هم رفت و نمره… شو ديد و حالش گرفتهتر شد. از دانشگاه زد بيرون. ديگه بيخيال امروز شده بود. همش به فكر فردا بود كه چي ميشه. چون فردا بايد كسي رو ميديد كه تو سرنوشتش تأثير داشت. از ساعت 3 پياده راه مي رفت تا ساعت 4:30 كه به خونه رسيد. اصلاً حس خونه رفتن نداشت. بعدش مدتي رفت پارك گلستان تا شايد راحت تر فكر كند. يه سه ساعتي اونجا بود. توي پارك كه قدم مي زد فقط جلوي پاهاشو ميديد كه زمين نخوره و لباسش كثيف نشه. آخه شنيده بود كه اون رنگ سبزو خيلي دوست داره و اين تنها لباس سبزي بود كه داشت. امروزم پوشيده بودش كه اون رو ببينه. ولي اون اصلاً امروز نيومده بود دانشگاه. خونه كه رسيد كمي خسته بود. دست و صورتش رو شست و سر سفره با اكراه يه چيزي خورد و رفت روي تخت خوابش و دراز كشيد و سقف اتاقشو تماشا مي كرد. نفهميد كي خوابش برد ولي صبح كه از خواب بيدار شد دو بار صورتشو شست. اونم به دقت. يه ربع دندونهاشو مسواك زد. نيم ساعت هم موهاشو شونه كرد. لباس سبزشو پوشيد. كفشهاشو سه چهار بار واكس زد. وقتي اومد ادكلن بزنه يه لحظه فكر كرد كاش ميدونست چه ادكلني رو دوست داره. ولي با خودش گفت حالا ديگه هيچ فرقي نميكنه. چون نميشه هيچ كاريش كرد. بالاخره راه افتاد. تو راه خيلي مواظب بود لباسهاش كثيف و چرك نشه.
بالاخره ساعت 8 رسيد به جلوي دانشگاه. اونو ديد كه يه 2و3 متري داره جلوتر قدم بر ميداره. دنبالش رفت. اون وارد دانشگاه و بعد وارد اتاق شد. پشت در ايستاد. در زد. در رو باز كرد و سلام كرد. يه جواب خيلي خشن و محكم شنيد. عزمشو جزم كرد تا حرفشو بزنه و بالاخره شروع كرد به صحبت كه:
«استاد، من دارم اين ترم فارغ التحصیل ميشم ولي اگر شما لطف كنيد و فقط نيم نمره به من بديد من ديگه مشروط نميشم»
در كل طول حرف زدن استاد فقط سر تا پاشو نگاه ميكرد. بعد با قاطعيت گفت: «نه! ميخواستي به جاي اين همه وقتي كه گذاشتي به سر و وضعت برسي درس ميخوندي كه نمرههات اينجوري نشه. بفرماييد آقا!!!»
ღ♥ღ