<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه ها</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 23 Oct 2012 19:06:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/60</link>
<description>دوستان عزیزم به دلیل برخی مشکلات دیگه نمیتونم بیام به وبم سربزنم فقط اومدم خداحافظی بدم وبرم........ برام دعاکنید یه روزبرمیگردم شایدیک ماه شایدم بیشترولی منوازیادنبرین این تلخترین خداحافظی عمرمه چون دارم باعزیزانی خداحافظی میکنم که خنده هاوگریه هامون باهم بود اگه بدی از من دیدین حلالم کنین.التماس دعا.خداحافظ</description>
<pubDate>Tue, 23 Oct 2012 19:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/59</link>
<description>وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو &quot;داداشی&quot; صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :&quot;متشکرم &quot;و از من خداحافظی کرد شما میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط &quot;داداشی&quot; باشم .</description>
<pubDate>Tue, 25 Sep 2012 08:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>دوست</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/58</link>
<description>يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: &apos;كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!&apos; من براي آخر هفته ¬ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌</description>
<pubDate>Tue, 28 Aug 2012 17:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>داستان واقعی از دو خواننده مشهور اپرای جهان</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/57</link>
<description>قهرمانان این داستان سه تن از سه قطب اپرای جهان هستند:لوچیانو پاوراتی،پلاسیدو دومینگو و خوزه کارراس که با صدای خود جهان را به وجد آورده اند. حتی کسانی که هرگز از اسپانیا دیدن نکرده اند از تقابل موجود میان کاتالان ها و مادریدی ها آگاهند، چرا که کاتالان ها همواره در اسپانیایی که تحت حکومت مرکزی مادرید اداره میشده است،به جستجوی خود مختاری بوده اند.پلاسیدو دومینگو،مادریدی است و خوزه کارراس از کاتالان در سال 1984و به دلایل سیاسی روابط میان این دو شکرآب شد.همواره</description>
<pubDate>Tue, 24 Jul 2012 20:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>هرگز زود قضاوت نکنید</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/56</link>
<description>پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر</description>
<pubDate>Tue, 03 Jul 2012 11:41:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
<item>
<title>ورژن جدید شعر باز باران</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/55</link>
<description>باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ … خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز ،غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه !</description>
<pubDate>Tue, 29 May 2012 10:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>تولد</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/53</link>
<description>لحظه ها ميگذرند و روزها را خاكستر ميكنند و من در گرد وغبار اين ثانيه ها ميدوم به دنبال چه ؟؟؟نميدانم هراسانم..... از آنكه فصل ها پوست بيندازند و من هنوز در كالبد خويش بمانم شايد خياليس پس بيهوده كه رسيده باشم به آنچه خواسته ام... به آنچه بايد ميرسيدم... و به آنچه كه لياقت رسيدن به آن را داشته ام... تشنه لبم... دروغ است اگر بگويم به جرعه اي بيش نيازمند نيستم دريا ميخواهم به وسعت آفاق ... به وسعت دريا يكسال ديگر از جواني ام گذشت...در شب تولد خويش سخت در</description>
<pubDate>Mon, 02 Apr 2012 21:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>عيد</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/51</link>
<description>یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 13:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>صبر</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/50</link>
<description>اگر صخره و سنگ سر راه آب نباشد، آب صداي زيبايي ندارد. پس از صخره هاي زندگيت دلگير مباش، مثل آب باش كه قطره قطره ، بزرگترين صخره را از جايش بيرون مي آورد و از سر راه كنار مي زند و هدفش را دنبال مي كند تا به مقصد برسد پس ، صبور باش.</description>
<pubDate>Tue, 14 Feb 2012 15:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه معلم و شاگرد سرکش</title>
<link>https://paeez1366.blogfa.com/post/49</link>
<description>در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.</description>
<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 11:51:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>paeez1366</dc:creator>
<guid>paeez1366.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
</channel>
</rss>
